با مقنعه ی مشکی...
و وقتی که باد وزید
از ترس لرزیدیم در خودمان
و چادر مشکی مان را سفت چسبیدیم
که مبادا در باد
عفتمان از کف برود
....و عفت ما شد این!
و ما هیچ آرزوی این نداشتیم
که نسیم بوزد به زیر آبشار گیسوانمان
و به موهای نم کشیده در زیر روسری مان
روزی هوا بخورد و
وای!!!!!
کفر می گویم انگار....
... و ما اینگونه رستگار شدیم
در شب در کوچه ی باریک و بن بست
به جای لذت بردن از خلوت با خود
لرزیدیم بر خود که ای وای!!!
مرد....
و با دیدن هر سایه هزار بار
مرگ را از خدا خواستیم
و سر انجام مرد....
بیش از آنکه خوش به حال او شود
بد به حال ما شد...
.......................
و این شد سرنوشت ما
گریز ناپذیر
...پس از ترس خانه نشین شدیم
و
ج م ه و ر ی ا س ل ا م ی آخر موفق شد
و ما اینگونه مسلمان شدیم
و ما اینگونه رستگار شدیم
و ما هیچ آرزوی این نداشتیم
که به جای دین "امنیت" داشته باشیم و "شرف"
"شرف"
"شرف"
...............

