تبليغاتX
ماهور - ما سه نفر بودیم...

ماهور

ماهور

 

آنها سه نفر بودند. اولي نمي ديد و راه مي رفت؛ دومي نشسته بود و مي نوشت و سومي زير درخت خوابيده بود. سيل آمد. اولي در جهتي اشتباه فرار کرد و گرفتار شد، دومي قبل از اينکه غرق بشود راز هستي را روي کاغذ نوشت و سومي خواب ديد ماهي شده است و در خواب به دريا رسيد.

ديشب در خواب ديدم که براي ماهيگيري به دريا رفته ام و دريا خالي از ماهي است :
گويا تمام ماهي ها به خواب رفته اند. روي سطح آب قطعه کاغذي شناور بود و از سر بيکاري تصميم گرفتم کاغذ را با سرنيزه ام بردارم :‌ شايد نشاني از خوابگاه ماهيها در آن باشد. همينکه کاغذ را به سمت خودم کشيدم ماهي جسوري از آب بيرون جست و کاغذ را از روي نيزه قاپ زد و به قعر دريا برگشت. بلافاصله نيزه را به سمتش نشانه رفتم و با تمام تواني که در بازو داشتم آنرا پرتاب کردم. قلبم تير کشيد و از خواب پريدم.همينطور از درد به خود مي پيچيدم که کاغذپاره اي را در دست راستم ديدم. رويش نوشته بود :


ما سه نفر بوديم. من که حقيقت را ديدم و از ترس نشستم و او که نديد و بي مهابا رفت هر دو در دام سيل گرفتار شديم. اما او که خوابيد همه چيز را آنگونه که دوست داشت در رويايش ديد و رستگار شد.

 یک سال از آن شب گذشت و من هنوز با درد به خواب میروم...

+ نوشته شده در  ساعت 1:43  توسط ماهور  |